کشکول حصاری  (گلچینی از بهترین ها)
 
قالب وبلاگ
لینک های مفید

 قافله اى از ایران براى زیارت «عتبات عالیات» به عراق مى رفتند

در میان این قافله، طلبه اى بود که براى تحصیل علوم دینى به نجف مى رفت.

دزدها اموال قافله را از آنها گرفتند و چند عدد کتاب دینى طلبه را هم از او به سرقت بردند.

طلبه به یکى از دزدها گفت: این کتابها براى شما فایده اى ندارد آنها را به من پس بدهید

. آن دزد گفت: بیاتو را پیش رییس دزدها ببرم، شاید قبول کند و کتابهاى تو را پس بدهد

. مى گوید: همراه آن دزد رفتم، در جایى دیدم رییس دزدها مشغول خواندن نماز است، وقتى نمازش تمام شد مطلب را به او گفتم: دستور داد کتابهاى این طلبه را به او پس دهید. به او گفتم: من خیلى تعجب مى کنم شما با این که نماز مى خوانید چرا دزدى مى کنید؟ گفت: آرى! ما دزدى مى کنیم، ولى هرگز این ریسمان باریکى که بین ما و خداست قطع نمى کنیم. خلاصه این طلبه مى گوید: بعد از مدتى، یک روز در حرم امیرالمؤمنین(علیه السلام)بودم، دیدم یک آقایى خیلى به من نگاه مى کند، تا
اینکه به من گفت: آیا تو مرا مى شناسى؟ گفتم: نمى شناسم. گفت: من همان دزدى هستم که، کتابهاى شما را پس دادم، بالاخره دیدید که نماز من کار خود را کرد و من توبه کردم و دیگر دزدى نمى کنم، اکنون به زیارت امیرالمؤمنین(علیه السلام)آمده ام.

 


موضوعات مرتبط: داستانهای جالب
[ چهارشنبه هفتم آذر ۱۳۹۷ ] [ 8:57 ] [ محمد باقر حصاری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

             باسلام خدمت شما
        بنده محمد باقر حصاری هستم
    از اینکه از وبلاگ حقیر سر زدی ممنونم
          لطفا نظر یادت نره تشکر

بدانیم تا بمانیم...
کسانی که پشت سرت حرف بزنند، دقیقا به همان جا تعلق دارند، پشت سرت!!!!!


غرش هیچ شیری خانه ی چوبی مارا خراب نمی کند، از سکوت موریانه ها باید ترسید!!!!!



یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند، بدون این که نور خودش کم شود!!!!!
لینک های مفید


امکانات وب